ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سلام به همه. تسلیت میگم ایام محرم را.ببخشین من این چندوقته سرم شلوغه کم میتونم بیام نت.
اگه فونت کوچیکه برای راحتی کلید Ctrl و + را بگیرین تا زوم کنه مرورگرتون.
یذره خاطره میگم.اول بگم که هیچیش این نیس که بگم من آدم خوبیم یا مومن یا مذهبی!!برعکس.من خیلیم مذهبی نیسم!! اینو به دلیلی میگم که....میگم دیگه چه کارداری خخخ.
پس امیدوارم فکرنکنید که میخام خودمو آدم پرفکتی نشونی بدم .آورین:) هرچی گفتم راس گفتم و از دلم گفتم.
خلاصه سفر ماه رمضون که مشهد بودم از امام رضا ع فقط برای خودم یه حاجت خواستم.ولی برای همتون هرچی گفته بودین خواسم....
شکرخدا امام رئوف ع بازهم مهربونیشو بمن بدترین نشون داد و خودش اینبارهم بی اونکه اراده ای کرده باشم دعوتم کرد و تا حرم نرسیده بودم باورم نمیشد...همش دلشوره داشتم میگفتم نکنه نرسم اونجااا:(
ولی شکرخدا آقا مهمون دعوت کنه خودش هواشو داره.
حالا اصن چی شد من رفتم؟! شب عیدغدیر پسرخاله م زنگ زد گفت بیا بریم مشهد میای؟؟گفتم من الان اوضاع مالی خوبی ندارم ولی خیلی دلم میخاد بیام!گفت خرجی نداره!تقریبا یک سوم کاروانایی بود که توی شهرما میبرن!گفتم باشه میام.خلاصه پسرخاله م و دوتا داداشام هم نوشته بودن اسمشونو.یعنی 5نفرشدیم!شب اس داد که کنسل شده 4 نفر میشه بیان!خب من که میخاسم برم ولی گفتم من تازه مشهد بودم شما برید!خلاصه روز عیدغدیرهم گفت بذارمن ببینم چ میکنم!!راسش خیلی دلم گرفت گفتم من تو نمیخام برام کاری کنه،امام رضا بخاد خودش درس میکنه البته شاید تووسیله ش باشی!(تو دلم گفتم وگرنه قهر میکرد هه) خلاصه گفتم امام رضا من صبح تالا دلخوشم میام دوباره ب این زودی تو دلت میاد منو دلخوش کنی بعد حالمو بگیری ؟؟ من ک سرگرم زندگیم بودم، دوباره هوات افتاده سرم هوای حرمت...هوای ضریحت..... به بقیه مطلب برید برای خواندن خاطرات...