(@count لایک)
X
تبلیغات
رایتل

من از آن روز که در بند تو ام آزادم. . .
آزادترین فردی وقتی که نگی "ای کاش..." 
لینک دوستان

سلام به همه. تسلیت میگم ایام محرم را.ببخشین من این چندوقته سرم شلوغه کم میتونم بیام نت.

اگه فونت کوچیکه برای راحتی کلید Ctrl و + را بگیرین تا زوم کنه مرورگرتون.

یذره خاطره میگم.اول بگم که هیچیش این نیس که بگم من آدم خوبیم یا مومن یا مذهبی!!برعکس.من خیلیم مذهبی نیسم!! اینو به دلیلی میگم که....میگم دیگه چه کارداری خخخ.

پس امیدوارم فکرنکنید که میخام خودمو آدم پرفکتی نشونی بدم .آورین:) هرچی گفتم راس گفتم و از دلم گفتم.

خلاصه سفر ماه رمضون که مشهد بودم از امام رضا ع فقط برای خودم یه حاجت خواستم.ولی برای همتون هرچی گفته بودین خواسم....

شکرخدا امام رئوف ع بازهم مهربونیشو بمن بدترین نشون داد و خودش اینبارهم بی اونکه اراده ای کرده باشم دعوتم کرد و تا حرم نرسیده بودم باورم نمیشد...همش دلشوره داشتم میگفتم نکنه نرسم اونجااا:(

ولی شکرخدا آقا مهمون دعوت کنه خودش هواشو داره.

حالا اصن چی شد من رفتم؟! شب عیدغدیر پسرخاله م زنگ زد گفت بیا بریم مشهد میای؟؟گفتم من الان اوضاع مالی خوبی ندارم ولی خیلی دلم میخاد بیام!گفت خرجی نداره!تقریبا یک سوم کاروانایی بود که توی شهرما میبرن!گفتم باشه میام.خلاصه پسرخاله م و دوتا داداشام هم نوشته بودن اسمشونو.یعنی 5نفرشدیم!شب اس داد که کنسل شده 4 نفر میشه بیان!خب من که میخاسم برم ولی گفتم من تازه مشهد بودم شما برید!خلاصه روز عیدغدیرهم گفت بذارمن ببینم چ میکنم!!راسش خیلی دلم گرفت گفتم من تو نمیخام برام کاری کنه،امام رضا بخاد خودش درس میکنه البته شاید تووسیله ش باشی!(تو دلم گفتم وگرنه قهر میکرد هه) خلاصه گفتم امام رضا من صبح تالا دلخوشم میام دوباره ب این زودی تو دلت میاد منو دلخوش کنی بعد حالمو بگیری ؟؟ من ک سرگرم زندگیم بودم، دوباره هوات افتاده سرم هوای حرمت...هوای ضریحت.....   به بقیه مطلب برید برای خواندن خاطرات...

 

خلاصه جمعه ساعت2ظهر قراربود برن .پسرخاله م اس داد که وسایلتو جمع کن بیا یه جا بازشده!!منم کاشان نبودم اونموقع صبح جمعه.سریع برگشتم و شروع کردم جمع و جور کردن تا ظهر همه کارام جورشد.

این از چجوری راهی شدنم...

رفتن رو با اتوبوس رفتیم!! از اینا که آتیش میگیره:)) صبح رسیدیم مشهد.شنبه.جایی که بود زیاد خوب نبود.خودمون خاسیم نزدیک حرم باشیم رفتیم یه جا دیگه نزدیک حرم همون جایی که بادوستم تابستون رفته بودیم یه سوییت گرفتیم!!شبی100میگفت 80 دادیم!! بی انصافا!! البته ما هتل درویش هم رفتیم بسه بود خخخ!!رفتین شما؟؟ تبلیغشو دیدین که؟؟ خخخ

خلاصه رفتیم حرم...اول یه دور زدم تو حرم ببینم خواب نیس... رسیدم روبرو ضریح....اصن هیچی یادم نیس...میخاسم همونجا بمیرم... باورکن شب آخر که رفتم حاضر بودم اونجا...

شکرخدا خوب بود.خوش گذشت با داداشام و پسرخاله هام.جای شما خالی. ولی خدا میدونه نبوده حرم برم دعاتون نکنم.

سه چهار روزی ک بودیم پسرخاله ها و داداشام همش میخاسن اول برن حرم بعدش پاساژ و بازار.منم حوصله گشتن نداشتم ولی خب میرفتم باهاشون.بدنبود.ولی مشهدیا اکثرا بی انصاف اند!!کرایه ای که باید کورسی120 میگرفتن نفری 500 میگرفتن ازما!!اینو تو برگشت فمیدم!!متاسفانه مشهدیا کاسباشون خیلی هاشون نه همشون، بی انصاف اند مخصوصا بازار رضا و اطراف حرم. قوربون امام رضا ع برم که هنوزم غریبه. بخدا که غریبه. ب اسم امام رضا دارن...

انصاف خوب چیزیه که خیلی هامون نداریم!! خیلی دلم پره از این مشهدیا مخصوصا توی این سفر، حالا میگم چرا!

خلاصه دوروز آخر گفتم من نمیام دیگه بازار من خریدامو کردم کارندارم ب شماها. رفتم حرم چه صفایی کردم. همه جاشو رفتم... دارلاجابه و بست شیخ طوسی هم رفتم که دوستم دوس داشت اونجارو فک کنم بخاطر اینکه اونجا همه زن و شوهرای جوون و تازه عقد کرده دونفره مینشسن خخخ البته منم دوس داشتم!! آقا ما میرفتیم اونجا میدیدیم همه دونفره دست در دست هم به مهر، میهن خویش را کرده اند آباد ههه!! ماهم تک و تنها میریم !!

خلاصه دوبار بیشترنرفتم کلا.

گفتم دیگه نمیرم مگه اینکه خخخ باقیشم بعد میگم هه.اینجا رو میگم:


القصه شب آخری که اونجا بودیم و تنها هم حرم رفته بودم و توی صحن ایوون طلا قدم میزدم بارون زد..مث بهشت شده بود...

اصن یه حالی.یه صفایی. خادما میگفتن قالی ها رو جمع کنید خیس نشن.زن و مرد شروع کردن جمع کردن قالی ها ..زنها دونفره قالی هارو میبردن مردا بعضی یکی بعضی دوتا...منم گفتم برم ببرم... دوتاشو قسمت شد جمع کردم بردم توی انبار فرشهای حرم... بعد اونجا یکی اومد گفت آقا شما اونجا وایسا فرشارو بگیر بنداز روی هم....ههه.. خلاصه تموم شد.

بعد رفتم یه نیم ساعتی فقط نگاه میکردم به گنبد بارون زده ی حرم و سقاخونه ی خلوت .اصن سرما حس نمیشد...

گوشیمم خیس شده بود عکس هاش خوب نشد!اینم چندتا عکس از اون شب:



روز وداع شد و:((( برای برگشت بلیت قطار به تهران فقط گیر اومد. ماهم گفتیم چاره ای نیس.قطار6تخته ها. ما هم5 نفر بودیم.گفتم اونم بخریم راحت باشیم همه شون گفتن نه بابا راحتیم اینجوریم ههه.گفتم باشه!!اینو داشته باشین.

خلاصه آقا ما چقد پول تاکسی اضافی دادیم!!روز آخرهم مسیر حرم تا راه آهن رو دوبرابر گرفت ازمون، گفتیم اینم رو همه ش!

رفتیم رسیدیم راه آهن. غلغله بود(قلقله؟غلقله؟قلغله؟ ؟) خلاصه شلوغ بود یعنی!!حتی یه صندلی هم نبود برای نشستن!!

ما ساعت12:45 بلیت قطار داشتیم ولی ساعت10:30بود رسیدیم راه آهن.گفتیم یه ساعت بخوابیم توی نمازخونه!!ساعت11نشده بود که یه مسوالان راه آهن مشهد اومد و درنمارخونه را میخاست ببنده انگار نونواییه. مردک آخه چه آراری میرسه ما اونجا استراحت کنیم؟؟اونم با این برخورد؟؟گفتم بش خب من صندلی داری بشینم بیرون؟گفت نه.گفتم رییس ت کو؟؟ گفت نیس.گفتم من نمیرم بیرون!!گفت بخدا من زن و اینا دارم گفتم خب چ کنم؟؟منم میگیرم خخخ گفت مامورم و معذور

گفتمش درعین وصل این ناله و فریاد چیست؟؟ هه شعر فی البداهه اومد توذهنم.گفتیم ماراضی نیسیم بخاطر یه ساعت استراحت ما تو بی زن و کار یشی ولی خیلی شماها بی انصافین و فقط دنبال اینید که یه زائری بیاد و پول بگیرد ازش بقیه ش مهم نیس!! همینارو گفتم یش!! آخیش!! 

رفتیم توی قطار!! بگین با چی روبرو شدیم توی کوپه مون؟؟ یه دختره جوون؟؟ یه پیر مرد؟؟ یه پسرجوون؟؟ نچ نچ با یه پیرزن مواجه شدیم خخخ.من ک اومدم بیرون از کوپه و هی ب پسرخاله م میخندیدم آخه بشون گفته بودم کل کوپه را بگیریم ههه

و جالب تر اینکه همش میگفت دعا کنید من زود ازدواج کنم و بهش گفتم بیا اینم نامزدت خخخ.

جالب اینکه پیرزنه به روزی بود، شلوار لی با چکمه و تیپی!!خخ جای مادربزرگی خوشت تیپ بودههه !!روزنامه میخوند بلند بلند نمیذاشت ما بششینیم.رفتیم ب رییس قطارگفتیم باباجون ما همه پسریم این خانمه چرا بلیت دادین بش اینجا!!گفت صبرکنید درسش میکنم جاشو!! آقا من که داشتم از خسگی میافتادم...اینم نمیذاشت بخوابه کسی.من گفتم حاج خانم من خوابم میاد میخام تختمو درس کنم گفت بابا صبحه الان!!گفتم باشه من خونمونم تا ظهرمیخوابم خخخ.قطار دیذین که6تخته؟؟شما که همش با هواپیما سفرمیرین!مث ما نیسین:(

خلاصه من رفتم طبقه بالای تخت ها بر فراز سره پیرزنه ههه به اونا میخندیدم ک پایین نشسته بودن!!خلاصه ساعت2شد و یه  کوپه پیداشد.وسایلشو کمکش بردیم اونجا.

راسی قبل اینو یادم رفت بگم. یه صحنه عشقولانه دیدیم تو قطار!!ای فکرتون خراب.نه صحنه خوب بود.یه دختره و پسره که انگار تازه ازدواج کرده بودن و دختره تهرانی بود ولی پسره مشهدی، دختره با التماس نگاهش توی راهروی قطار به پسره میگفت که نذار برم!! مادر دختره هم بود توی قطار ولی میگفت نه بیا باما پسره هم کله پوک عرضه نداشت بگه یهو دختره پرید پایین و ... قطار حرکت کرد... خلاصه دست در دست هم باز به مهر رفتن.و مادرهم گفت ب سلامت خخخ.. قطارمون هم4:30تاخیرداشت

این بود خلاصه ای از خاطرات ناصر خسرو کاشانی خخ

ازتون میخام توی این ماه عزیز همه رو دعاکنید.مخصوصا مریض ها رو. منم دعاکنید.

التماس دعا

[ چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ] [ 08:46 ب.ظ ] [ علی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره ســــایــه

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم...
آرشیو مطالب



در این وبلاگ
در کل اینترنت